تبليغاتX
وبگاه هنرجویان سینما جوان تبریز
دست نوشته ها، اخبار و ...

<a href="http://ifolder.ir"><img src="http://ifolder.ir/img/picsfolder/423764IMG_0232.JPG" border="0" alt="Image Hosted by IFolder.IR" /></a>

نهمین جلسه نقد وبررسی فیلم در سینما قدس تبریز برگزار شد. این جلسه اختصاص داشت به فیلم (( کنعان)) ساخته مانی حقیقی. این جلسه با حضور مانی حقیقی و ترانه علیدوستی و تعدادی از سینماگران جوان استان برگزار شد، در این جلسه مانی حقیقی و ترانه علیدوستی به تعدادی از سوالات شفاهی و کتبی حاضرین پاسخ دادند و در انتها لوح یادبودی رو جناب آقای نجفی (مسوول سینما جوان) به این دو میهمان اهدا کردند. 

 کنعان ( ۱۳۸۶)     <a href='http://img.villagephotos.com/p/2008-9/1323938/Kanaan_30nema_18.jpg'><img src='http://thumbs.villagephotos.com/24023880.jpg'></a>

کارگردان: مانی حقیقی

بازیگران : محمدرضا فروتن٬ ترانه علیدوستی٬ بهرام رادان٬ افسانه بایگان٬ حسن معجونی٬ تقی سیف جمالی و ...

خلاصه داستان : مینا و مرتضی پس از دو سال زندگی مشترک قصد جدایی از یکدیگر را دارند که بازگشت آذر خواهر بزرگتر مینا و حضور علی دوست قدیمی مرتضی تصمیم آنها را دچار تزلزل می‌کند...

نقدی از سایت 30نما :

این راهش نیست

لیلی نیکونظر

هرچند مانی حقیقی بگوید دیگر داستان ما ارتباطی با قصه‌ی آلیس مونرو ندارد، مینا؛ ترانه علیدوستی قصه‌ی «کنعان»، اتفاقا شبیه همان زنان پیچیده قصه‌های آلیس مونرو‌ست که از همین آثار به فارسی ترجمه‌شده‌اش، پیداست زنان در قصه‌هایش محوری‌ترند و از اصل، قصه‌های او قصه‌های زنان هزار و یک لایه پیچیده‌ای‌ست که در پی ایده‌‌آل‌های خود پا در فضاهای روشن‌گرانه غریب می‌گذارند و در جاده‌ها و فاصله‌ها، به برداشت‌های عمیق‌تر از عشق، زندگی و مفاهیم این‌چنین می‌رسند. قصه‌های آلیس مونرو، همان فضاهای خفه و درونی قصه‌های کارور را دارند. اغلب همه چیز در بطن داستان جریان دارد. شخصیت‌ها درون خود حادثه را می‌پرورند و حتی زمانی که قرار به انتقامی هم هست، به شیوه زن آلزایمری قصه‌ی «خرسی که از پشت کوه آمد» در فاصله آلزایمر و یادآوری، از مرد خائن زندگی‌شان انتقام می‌گیرند؛ نرم، موذیانه و هوشمندانه. قصه‌ی مینا و مرتضی در «کنعان» هم نیاز به هیچ اتفاق بیرونی ندارد. از همین روست که در آن سکانس تصادف، صدای آن پرنده را شنیدن و آن درخت جادویی و تسلی‌بخش را در آن میان دیدن، مایوس‌کننده‌ترین اتفاقی‌ست که در قصه‌ی «کنعان» مانی حقیقی می‌افتد. شاید بتوانیم برگردیم به ابتدای قصه و از آنجا شروع کنیم.

یک دختر جاه‌طلب کم و بیش بی‌عاطفه و خودمحور، می‌خواهد بگذارد و برود، می‌خواهد شوهرش را ترک کند و به آرزوهای نیمه‌کاره‌اش بپیوندد و درس نیمه‌رها‌شده‌اش را تمام کند. آن‌طور که از پیشینه‌اش پیداست، چندان هم اهل ماندن و ایثار کردن نیست. فراموش‌کار است و مرکز همه چیز ا‌ست. او هم شبیه همه کمال‌گراهای عالم، هزاران کار نیمه‌تمام دارد و زجر می‌کشد. جاه‌طلب است و چون نمی‌رسد، از خودش کمی هم تنفر دارد. پس می‌خواهد برود تنها باشد. می‌گوید می‌خواهم بروم تا کسی نگران و دلواپس‌م نباشد. صبح که از خواب بلند می‌شوم، کسی را نبینم و چنین چیزهایی. می‌خواهد برود به یک تبعید خودخواسته تا در پارادوکس خودآزاری و خودشیفتگی عذاب بکشد اما... او آرام‌آرام، در جریان قصه پرتنش و پر از تشنج «کنعان»، تنبیه می‌شود. به یاد می‌آورد که آدم‌ها «خون‌دماغ» می‌شوند و به وقت خون‌دماغ شدن به آن آغوش امن تاریک محتاج‌ند. او در مسیر کندن از خیابان‌های شلوغ و راه‌بندان‌های دردناک عذاب‌آور، با مرگ مواجه می‌شود؛ مرگی که خودش را در آن مقصر می‌داند، با رگ زدن و احساس شکست و جراحت، چشم در چشم می‌شود. شاید آن لحظه ایستادن مینا روبه‌روی دریا، بهترین وقت برای تمام شدن یک قصه به سبک آلیس مونرو باشد. مینا در طول آن سفر و شناخت، چیزهایی را که باید یاد گرفته است؛ و البته شاید هنرمندانه‌ترین حادثه‌ی «کنعان»، آن جاده‌ی مه‌آلود شمال باشد که تصویرش آدم را یاد آن زن و شوهر قهرکرده‌ی جاده‌ی مه‌آلود چالوس در داستان کوتاه «مه دره و گرد راه» بیندازد و آن برخورد و تصادم که دیگر اوج بحران است و تنش را به نهایت می‌کشاند. همان وقتی که مینا یک لحظه با استیصال رو به جلو خیره می‌شود و تماشاگر این نمایش کم‌اتفاق پربرخورد با خود می‌گوید؛ دیگر بس است! همان دست‌های خونی محمدرضا فروتن روی شیشه‌های ماشین، همان عذاب از پی عذاب و همان تصادف بی‌جهت غم‌انگیز آخر، کافی‌ست که تیر آخر باشد. کافی‌‌ست که دختر بلندپرواز قصه‌ی «کنعان» به یک درک از همبستگی و نیاز برسد و به این باور که او به همان استادی که سابقا عاشقش بوده و حالا مدت‌هاست که دیگر عاشقش نیست، نیازمند است.

مینا در قصه‌ی «کنعان» آرام‌آرام، به همان استاد دانشگاه جذاب باسواد از فرنگ برگشته‌ی سابق که دلش را ربوده، محتاج می‌شود و در اینجا دیگر نه نیازی به آن معامله با خدا و متافیزیک هست و نه دلیلی دارد که آن درخت با آن دخیل‌های رنگی‌رنگی آن وسط، وسط یک ماجرای شهری زمینی، سردربیاورد. هیچ دلیلی ندارد که یک دعوای زن و شوهری، «خرده‌جنایت‌های زناشوهری» قصه‌ی «کنعان» پا در فضای تقدیر و تقدیر بازی بگذارد و تماشاگر خود را از این غلتیدن ناگهانی به ژانر جعلی معناگرا تلخ و پریشان کند. قصه‌ی مینا و مرتضی روشن‌تر از این حرف‌ها بود که با یک پایان‌بندی تعریف‌شدنی، سرانجام پیدا کند. رام شدن مینای سرکش از همان میانه‌ی قصه معلوم بود. جنس این بازی از همان ابتدا، از جنس بازگشت و رسیدن بود. حتی دیگر نیازی به آن دیالوگ طاقت‌فرسای غم‌افزای آخر هم نبود که فلانی، تو زن من هستی، ولی این راهش نیست! نه، آقای حقیقی، این راه تمام کردن قصه «کنعان» نبود، یک ماجرای درونی روانکاوانه، یک قصه‌ی ظاهرا آرام بی‌فاجعه، احتیاجی به یک سرانجام گل‌درشت فهمیدنی نداشت.

قصه‌ی «کنعان»، قصه درک و شناخت تدریجی یک زن از زندگی و میل آهسته او به «عشق» و «بستگی»‌ست. نیازی به پیدا شدن سروکله آن درخت و سوت بلبل و آن روشنایی جعلی ناگهانی نبود. ساده کردن یک قصه‌ی پیچیده روان‌شناسانه و قابل روایت کردن آن، راه تمام کردن قصه‌ی «کنعان» نبود.

 

 

نوشته شده توسط س.م.م در ساعت 14:17 | لینک  | 

سلام

بلخره کلاسها شروع شد، البته هنوز با کسی آشنایی آنچنانی پیدا نکرده ام ولی خوب فکر می کنم که کلاسهای خوبی از آب در بیان.

برنامه کلاسها ترم ۸۷/۸۸

۱- یکشنبه، مبانی سواد بصری در سینما،  استاد : دکتر داریوش امین افشار، زمان کلاس:۱۶.۳۰ الی ۱۸.۳۰

۲- سه شنبه، مبانی عکاسی، استاد: کریم متقی   زمان کلاس: ۱۶-۱۸

۳- پنچ شنبه، تصویربرداری، استاد: سعید قمیان، زمان کلاس: ۱۶-۱۸

 

نوشته شده توسط س.م.م در ساعت 23:56 | لینک  | 

برای نوشتن اولین پست این وبلاگ چیزی به ذهنم نرسید. در ضمن کلاسهای کارگردانی انجمن سینما جوان هم قراره از دوم آذر ماه در دو گروه برگزار شود. هنوز کسی رو نمی شناسم و شاید راه اندازی این وبلاگ یک نوع پیش دستی بود برای آمده شدن به آموزش یکساله ای که در پیش دارم و شاید اینجا بهترین جا باشد برای درج اخبار، دست نوشته ها و ...

تا دوستان هنرجوی عزیز بیان اینجا و مطالبشون رو هم بنویسند، امیدوارم که عده ای در نوشتن این وبلاگ به من کمک کنند. تا سوم آذر هشتاد و هفت فعلا بدرود.

 

 

 

نوشته شده توسط س.م.م در ساعت 17:57 | لینک  |